niloofgh.blogfa.com
به وبلاگ خودتون خوش اومدین.. نظر دوسته من یادت نررررررررررررررررررررررررررررررررره
بهانه اي جستجو ميكنم و هرچه بيشتر ميگردم كمتر مي يابمش ... دلم گمشده می شد از بودن تو ۵وارونه...
۵ وارونه چه معنا دارد؟؟؟ خواهر کوچکم این را پرسید... من به او خندیدم...کمی زل زد و حیرت زده گفت: "روی دیوار و درختان دیدم" آنقدر خنده ورم داشت که طفلک ترسید بغلش کردمو بوسیدمو با خود گفتم: بعدها وقتی غم سقف کوتاه دلت را خم کرد بی گمان میفهمی ۵ وارونه چه معنای دارد..... یادته بهت گفتم تنهام نذار.... توهم نموندی..... دیگه عاشق نمی مونم .... دیگه از تو نمی خونم .... بزار تنها باشم تنها.... دیگه هرگز نمی تونم... دیگه این دل نمی تونه... تو رو بیگانه می خونه ... شکسته این دلم صد بار... دیگه این بار نمی تونه... شکستی منو..... ازت چی میخواستم مهربون... فقط محبت......دریغش کردی....... خدا.... تا کی باید امتحان شوم.... گفتم از تو دور شوم شاید نازم بکشی .... احمق بودم از تو دور شدم و دیگه یادم نکردی... من ماندم و یک جسم بی روح.... چه احساسی ... تو ببینی منو ولی من .... میدانم که می بخشی .... تمامیه بی وفایی هایم را..... ببین منو بیتو به کجا کشیده شده ام... گفتی برو به اعماق وجودت.... رفتم حال بیا و آزادم کن... میخواهم با خودم تنها باشم... ای خدا چرا دنیایت نمیذارد... تو می آیی ... وقتی آمدی راهی برای رفتنت نمی گذارم... با من بمان تو رو تو گریه می بوسم تورو که غرق لبخندی تو این حالی که من دارم چرا چشماتو میبندی... بزار این آخرین بوسه تمام باورت باشم بزار فردا تو این خونه تو آغوش تو پیدا شم... نمی دونی کنار تو چه حالی داره بیداری بزار باور کنم امشب تو هم حال منو داری نمی دونی چه آشوبم از این ناآرامش خونه از این رویایه شیرینی که می دونم نمیمونه چقدر این حس من خوبه همین که از تو میمیرم همین که هر نفس امشب هوامو از تو میگیرم بی تو دلخوشی ندارم دیگه طاقت نمیارم ای تموم زندگیم هستی من دارو ندارم وقتی اسمت رو لبامه نفسهام آروم میگیره بی تو حرف تازه ای نیست بی تو من دلم میگیره چه بگویم به تو ای رفته ز دست ..... شدم از مستیه چشمان تو مست... وای برآن دل که دلش را به دل سنگ تو بست... احساس چه میداند که تو به چه شکلی قلب مرا ربودی... "زندگی"دفتری از "خاطره ها"ست خاطراتی شیرین ـ خاطراتی مغشوش ـ خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گُسِلد. * ما ز اقليمي پاك ـ كه بهشتش نامند ـ به چنين رهگذري آمده ايم. گذري "دنيا" نام ـ كه ز "نامش" پيداست ـ مايه ي پستي هاست. * ما ز اقليم ازل ـ نا شناسانه بدين "دِيرخراب" آمده ايم چو يكي تشنه به ديدار سراب آمده ايم ما در آن روز نخست ـ تَك و تنها بوديم خبري از زن و معشوقه و فرزند نبود سخني از پدر و مادر دلبند نبود يك زمان دانستم ـ پدر و مادر ومعشوقه وفرزندي هست خواهر وهمسر دلبندي هست. زندگي دفتري از خاطره هاست چه احساسی وقتی باتوهستم بی تو من تنهای تنهام... با احساست گرم شدم .......... زندگی یافتم ....... عاشقم کردی... عاشق شدم.... گفتی همه چیزمی ...... از چشمانم گفتی.... احساسم را طلبیدی .....از اون پس تمام زندگیم شدی....... یک روز آمدی و دم از جدایی زدی....... تو روفتی ........... من ماندم تنها......لعنت به تقدیر............... دوباره برگشتی ....... من دیگری را یافتم ........ او احساس نداشت ....... بهش احساس دادم ........ حال او ماندو من تنها......... تویی دیگه نیست .......... گفتی سردم گرم شدم اما دوباره سردم کردی ........ من مثل تو نیستم ......هیچ وقت تنهایش نمی ذارم............. عاشق شو . عاشق کن . اما هیچگاه فکر ترک کردن را مکن ...... دلی همیشه در انتظار توست ..... لحظه ها را میشمارم.... وای که چقد بی تو تنهام....... نیستی .... اما خاطرت همیشه بامن است تو تنها خاطره قشنگمی ..... هیچ وقت نخواهی رفت از یادم.... یه سوال؟؟ من مال توام؟؟ شیداتر از این شدن چگونه؟ رسواتر از این شدن چگونه؟ بیهوده به سرمه چشم داری زیباتر از این شدن چگونه؟ من پلک به دیدن تو بستم بیناتر از این چگونه؟ پنهان شده در تمام ذرات پیداتر از این شدن چگونه؟ ای با همه مثل سایه همراه تنها تر از این شدن چگونه؟ عاشق شدم و کسی نفهمید رسواتر از این شدن چگونه؟ مگه نگفتی همیشه هستی ..... بگذار تا احساست کنم...... شکستم من خوبم ...خسته نیستم ... فقط هيچـــ كســ در آغوشـم کـ ِ مۓ گیــرۓ ![]()
عالمی ترانه ساخت
کهنه ها رو تازه کرد
از تو یک بهونه ساخت
با تو می شد که صدام
همه جا رو پر کنه
تا قیامت اسم ما
قصه ها رو پر کنه
تو رو خیلی دیر شناختم
وقتی که تموم شدم
نه یه دست رفیق دستام
نه شریک غم بودی
واسه حس کردن دردام
خیلی خیلی کم بودی
توی شهر بی کسی هام
تو رو از دور می دیدم
شهر بی عابر و خالی
شهر تنهایی من بود
لحظه شناختن تو
لحظه تموم شدن بود ![]()

:ادامه مطلب:![]()
رنگ عشق
دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس **** گاه تو خواهم شد »
***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »
***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست
***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »
:ادامه مطلب:![]()
:ادامه مطلب:![]()

![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


![]()

![]()
![]()

![]()

![]()
![]()
![]()
نه آن زمان که رفتی ..
همان وقت که گفتی می روی .. ![]()
گاهی دستم به این زندگی نمی رود !! ![]()
ويراني ام را حســـ نكرد
روز رفتنــــــــت را به خاطــــــــــر داری ؟
کفــــــش هایــــت را بغل کــــــــرده بــــودی . . .
مبـــــادا صدایـــــش گوش هایـــــم را آزار دهـــــــــد ! ! !
نـــــوک ِ پا ، نـــــوک ِ پا دور شــــدی
از همیـــــن گوشــــهـ کنــــار
.
.
.
و امــــــــروز
بی ســــــر و صـــــــــدا پیدایـــــت شد
تـــــا بــــه رخ نکشـــــــــی اشتباهاتـــــــــــــم را
ایـــــن بـــــار کفــــش هایـــــت را می دزدم
مبــــــــــادا فکـــــر ِ رفتــــــــــن به ســـــرت بزنــــــــد ![]()

مـَــن ..
طَعـــم شیرین یافتن را
در طَعم تلــخ از دَستــــ ـــ ـ دادن یافتــَـم
و در این میان
سَهم من تنهـــــا یک یادَتـــ ـــ ـ به خیر
ساده بود .. ![]()
آنقــَــَدر آرام مۓ شوم
کـ ِ فـَـراموش مۓ کنم
بـایـ ـد نفس بکشم ... ![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |







