تبليغاتX

امتیاز وبلاگ ها تا این لحظه

niloofgh.blogfa.com






niloofgh.blogfa.com

به وبلاگ خودتون خوش اومدین.. نظر دوسته من یادت نررررررررررررررررررررررررررررررررره

بايد تاب آورد اين همه دوري را......

بهانه اي جستجو ميكنم و هرچه بيشتر ميگردم كمتر مي يابمش ...

دلم گمشده

نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 10:57 توسط سودابه| |

می شد از بودن تو
عالمی ترانه ساخت


کهنه ها رو تازه کرد
از تو یک بهونه ساخت


با تو می شد که صدام
همه جا رو پر کنه


تا قیامت اسم ما
قصه ها رو پر کنه


تو رو خیلی دیر شناختم
وقتی که تموم شدم


نه یه دست رفیق دستام
نه شریک غم بودی


واسه حس کردن دردام
خیلی خیلی کم بودی


توی شهر بی کسی هام
تو رو از دور می دیدم


شهر بی عابر و خالی
شهر تنهایی من بود


لحظه شناختن تو
لحظه تموم شدن بود


نوشته شده در دوشنبه هجدهم مهر 1390ساعت 8:40 توسط سودابه| |

  یا حق

۵وارونه...

 

 ۵ وارونه چه معنا دارد؟؟؟

 

خواهر کوچکم این را پرسید...

 

من به او خندیدم...کمی زل زد و حیرت زده گفت:

 

"روی دیوار و درختان دیدم"

 

آنقدر خنده ورم داشت که طفلک ترسید

 

بغلش کردمو بوسیدمو با خود گفتم:

 

بعدها وقتی غم سقف کوتاه دلت را خم کرد

 

  بی گمان میفهمی ۵ وارونه چه معنای دارد.....


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 18:1 توسط سودابه| |

یادته بهت گفتم تنهام نذار....

توهم نموندی.....

رنگ عشق

دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس **** گاه تو خواهم شد »

***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست

***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
«
پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »

:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 11:11 توسط سودابه| |

دیگه عاشق نمی مونم ....

دیگه از تو نمی خونم ....

بزار تنها باشم تنها....

دیگه هرگز نمی تونم...

دیگه این دل نمی تونه...

تو رو بیگانه می خونه ...

شکسته این دلم صد بار...

دیگه این بار نمی تونه...

شکستی منو.....

ازت چی میخواستم مهربون...

فقط محبت......دریغش کردی.......


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 10:2 توسط سودابه| |

خدا....

تا کی باید امتحان شوم....

گفتم از تو دور شوم شاید نازم بکشی ....

احمق بودم از تو دور شدم و دیگه یادم نکردی...

من ماندم و یک جسم بی روح....

چه احساسی ... تو ببینی منو ولی من ....

میدانم که می بخشی ....

تمامیه بی وفایی هایم را.....

نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 8:8 توسط سودابه| |

ببین منو بیتو به کجا کشیده شده ام...

گفتی برو به اعماق وجودت....

رفتم حال بیا و آزادم کن...

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 8:6 توسط سودابه| |

میخواهم با خودم تنها باشم... ای خدا چرا دنیایت نمیذارد...

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 16:29 توسط سودابه| |

تو می آیی ... وقتی آمدی راهی برای رفتنت نمی گذارم...

                               با من بمان

 

تو رو تو گریه می بوسم

تورو که غرق لبخندی

تو این حالی که من دارم

چرا چشماتو میبندی...

بزار این آخرین بوسه

تمام باورت باشم

بزار فردا تو این خونه

تو آغوش تو پیدا شم...

نمی دونی کنار تو

چه حالی داره بیداری

بزار باور کنم امشب

تو هم حال منو داری

نمی دونی چه آشوبم

از این ناآرامش خونه

از این رویایه شیرینی

که می دونم نمیمونه

چقدر این حس من خوبه

همین که از تو میمیرم

همین که هر نفس امشب

هوامو از تو میگیرم

بی تو دلخوشی ندارم

دیگه طاقت نمیارم

ای تموم زندگیم

هستی من

دارو ندارم

وقتی اسمت رو لبامه

نفسهام آروم میگیره

بی تو حرف تازه ای نیست

بی تو من دلم میگیره

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 14:48 توسط سودابه| |

به انتظارت خواهم نشست.....

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 14:48 توسط سودابه| |

چه بگویم به تو ای رفته ز دست .....

شدم از مستیه چشمان تو مست...

وای برآن دل که دلش را به دل سنگ تو بست...

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 14:33 توسط سودابه| |

 

 

احساس چه میداند که تو به چه شکلی قلب مرا ربودی...

 

"زندگی"دفتری از "خاطره ها"ست

 

خاطراتی شیرین ـ

 

خاطراتی مغشوش ـ

 

خاطراتی که ز تلخی رگ جان می گُسِلد.

*

ما ز اقليمي پاك ـ

 

كه بهشتش نامند ـ

 

به چنين رهگذري آمده ايم.

 

گذري "دنيا" نام ـ

 

كه ز "نامش" پيداست ـ

 

مايه ي پستي هاست.

*

ما ز اقليم ازل ـ

 

نا شناسانه بدين "دِيرخراب" آمده ايم

 

چو يكي تشنه به ديدار سراب آمده ايم

 

ما در آن روز نخست ـ

 

تَك و تنها بوديم

 

خبري از زن و معشوقه و فرزند نبود

 

سخني از پدر و مادر دلبند نبود

 

يك زمان دانستم ـ

 

پدر و مادر ومعشوقه وفرزندي هست

 

خواهر وهمسر دلبندي هست.

 

         زندگي دفتري از خاطره هاست


نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 14:31 توسط سودابه| |

 

 

چه احساسی وقتی باتوهستم

 

 

 

بی تو من تنهای تنهام...

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1390ساعت 15:6 توسط سودابه| |

 

دوست من .....توووووووو

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 11:14 توسط سودابه| |

یک روز آمدی تو زندگیم .........

با احساست گرم شدم .......... زندگی یافتم .......

عاشقم کردی... عاشق شدم....

گفتی همه چیزمی ...... از چشمانم گفتی....

احساسم را طلبیدی .....از اون پس تمام زندگیم شدی.......

یک روز آمدی و دم از جدایی زدی....... تو روفتی ...........

من ماندم تنها......لعنت به تقدیر...............

دوباره برگشتی ....... من دیگری را یافتم ........

او احساس نداشت ....... بهش احساس دادم ........

حال او ماندو من تنها......... تویی دیگه نیست ..........

گفتی سردم گرم شدم اما دوباره سردم کردی ........

من مثل تو نیستم ......هیچ وقت تنهایش نمی ذارم.............

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 10:58 توسط سودابه| |

عاشق شو . عاشق کن . اما هیچگاه فکر ترک کردن را مکن ......

دلی همیشه در انتظار توست .....

لحظه ها را میشمارم....

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 11:32 توسط سودابه| |

 وای که چقد بی تو تنهام.......

نیستی .... اما خاطرت همیشه بامن است

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 11:30 توسط سودابه| |

 

تو تنها خاطره قشنگمی .....

هیچ وقت نخواهی رفت از یادم....

یه سوال؟؟

من مال توام؟؟

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 11:29 توسط سودابه| |

 

شیداتر از این شدن چگونه؟

رسواتر از این شدن چگونه؟

بیهوده به سرمه چشم داری

زیباتر از این شدن چگونه؟

من پلک به دیدن تو بستم

بیناتر از این چگونه؟

پنهان شده در تمام ذرات

پیداتر از این شدن چگونه؟

ای با همه مثل سایه همراه

تنها تر از این شدن چگونه؟

عاشق شدم و کسی نفهمید

رسواتر از این شدن چگونه؟

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 9:22 توسط سودابه| |

خدایا تا کی بسوزم.....

مگه نگفتی همیشه هستی .....

بگذار تا احساست کنم......

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 15:53 توسط سودابه| |

شکستم


نه آن زمان که رفتی ..


همان وقت که گفتی می روی ..

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 15:44 توسط سودابه| |

من خوبم ...خسته نیستم ... فقط

گاهی دستم به این زندگی نمی رود !!

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 15:42 توسط سودابه| |

هيچـــ كســ

ويراني ام را حســـ نكرد

روز رفتنــــــــت را به خاطــــــــــر داری ؟

کفــــــش هایــــت را بغل کــــــــرده بــــودی . . .

مبـــــادا صدایـــــش گوش هایـــــم را آزار دهـــــــــد ! ! !

نـــــوک ِ پا ، نـــــوک ِ پا دور شــــدی

از همیـــــن گوشــــهـ کنــــار

.

.

.

و امــــــــروز

بی ســــــر و صـــــــــدا پیدایـــــت شد

تـــــا بــــه رخ نکشـــــــــی اشتباهاتـــــــــــــم را

ایـــــن بـــــار کفــــش هایـــــت را می دزدم

مبــــــــــادا فکـــــر ِ رفتــــــــــن به ســـــرت بزنــــــــد

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 15:41 توسط سودابه| |


مـَــن ..

طَعـــم شیرین یافتن را

در طَعم تلــخ از دَستــــ ـــ ـ دادن یافتــَـم

و در این میان

سَهم من تنهـــــا یک یادَتـــ ـــ ـ به خیر

ساده بود ..
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 15:40 توسط سودابه| |

در آغوشـم کـ ِ مۓ گیــرۓ

آنقــَــَدر آرام مۓ شوم

کـ ِ فـَـراموش مۓ کنم

بـایـ ـد نفس بکشم ...

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 15:40 توسط سودابه| |

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 16:20 توسط سودابه| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت